تبليغاتX
Ali Bagheri - علی باقری
گرافیگ و عکس های من
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

خدمت آقاي خوب خودم كه تو باشي عرض كنم كه خواب موندم و صبح دیر از خواب بیدار شدم، خواستم به راننده ام زنگ بزنم که نیم ساعت دیرتر بیاد دنبالم که بتونم دوش بگیرم. عزیزم که تو باشی رفتم سراغ موبایلم دیدم که چس مثقال آنتن نداره، پس تلفن رو برداشتم، دیدم اونهم هیچ بوقی ازش در نمیاد. زنم رو از خواب بیدار کردم و گفتم تلفن خونه چرا قطع شده، خمیازه درازی کشید و گفت چه می دونم شاید امروز هم سبزها راهپیمایی مسالمت آمیز دارن. گفتم نه بابا امروز فکر نکنم خبری باشه دیشب که صدای الله اکبر نشنیدیم! شنیدیم؟

جونم برات بگه که آقای فرزانه خودم که تو باشی نباید وقت رو از دست می دادم و پریدم زیر دوش، خودم رو حسابی کف مالی کردم و عزیزم که تو باشی شیر آب رو پیچوندم چند قطره ای از دهنش سر خورد و افتاد روی شصت پام و صدای خرخر زیادی ازش بلند شد. انگار که چیزی تو گلوش گیر کرده باشه. تو که غریبه نیستی از همون جا داد زدم که زن، آب آشپزخونه رو ببند، کور شدم، حالا بعدا ظرفات رو بشور.

بلند و عصبانی داد زد که اگه گذاشتی من یه صبح رو راحت بخوابم، گفتم که فکر کنم امروز راهپیماییه، آب رو قطع کردن. گفتم نه بابا امروز فکر نکنم خبری باشه دیشب که صدای الله اکبر نشنیدیم! شنیدیم؟

با حوله کف هارو پاک کردم و رفتم سرمو خشک کنم اما رفیق خوبم که تو باشی هرچی کلید سشوار رو زدم، کار نکرد که نکرد. با ناراحتی زیاد داد زدم: زن سشوار کی سوخت؟ پتوش رو با عصبانیت زد کنار و گفت نسوخته، لابد برق قطع شده، پس حتما امروز راپیماییه. گفتم نه بابا امروز فکر نکنم خبری باشه دیشب که صدای الله اکبر نشنیدیم! شنیدیم؟

موتوربرق رو روشن کردم گفتم که تا راننده ام میاد، ببینم دنیا چه خبره. عزیز دلم که تو باشی، دیدم تمام شبکه ها نویز داره و تقریبا همشون نو سیگناله. داد زدم زن، صد دفعه بهت گفتم که رختارو که روی بند پهن می کنی مواظب این دیش لامذهب باش، بیا هیچ کجا رو نمی گیره. جواب داد ای بابا، گفتم که امروز اغتشاشگرا راهپیمایی دارن، منکه لباسی رو نشستم که بخوام جایی پهنش کنم. گفتم نه بابا امروز فکر نکنم خبری باشه دیشب که صدای الله اکبر نشنیدیم!

عرض کنم خدمت آقای هوشیار خودم که تو باشی، رفتم زیرگاز رو واسه چایی روشن کنم که اون هم دور از جون شما شرمنده از خدمت رسانی بود و پیش خودم فکر کردم نکنه واقعا امروز راهپیمایی باشه؟

 نگاهم به ساعت افتاد، زدم پشت دستم که این راننده چرا دیرکرده؟ حالا خوبه که دیروز صد مرتبه بهش گفتم که امروز یه قرار مهم با چندتا از اون کله گنده های اقتصادی دارم. رفتم توی کوچه و منتظرش شدم. آقای آگاه خودم که تو باشی، بعد نیم ساعت راننده اومد. بهش گفتم پس ماشینت کو؟ چرا پیاده ای؟ گفت مثله اینکه امروز راهپیمایی مسالمت آمیزه، پلیس ماشینم رو خوابوند. گفتم نه بابا امروز فکر نکنم خبری باشه ما که دیشب صدای الله اکبر نشنیدیم! مگه شما شنیدید؟

خدمت تنها آقای دنیا که تو باشی عرض کنم که پیاده راه افتادیم به سمت شرکت. دیدم بچه ها سر خیابون با کیف مدرسه هاشون مشغول بازی هستن. ازشون پرسیدم مگه شما نباید الان مدرسه باشین؟ آقای عالم و دانای خودم که تو باشی همه شون شاد و خندان گفتن منتظر سرویس هستند و فکر می کنن امروز بخاطر راهپیمایی مسالمت آمیز، نمیاد دنبالشون. گفتم که: امروز فکر نکنم خبری باشه مگه دیشب شما صدای الله اکبر شنیدید؟

در مسیر شرکتم، گوشیم رو توی هوا هی می چرخوندم که چس مثقال آنتن پیدا کنم و به منشی ام بگم مهمون هارو نگه داره تا خودم رو برسونم. آقای خودم که تو باشی چندتا موتور سوار دورمون حلقه زدن و یکیشون از روی موتور پرید پایین و چاقوش رو گذاشت زیر گلوم و رفیقش جلدی پرید و گوشیم رو توی هوا قاپید و با باتومش خورد و خاکشیرش کرد. آقای خودم که تو باشی گفتم چرا آخه؟ هر شش نفر با هم جواب دادن عکس گرفتن ممنوعه و بر ضد امنیت ملیه. آقای هوشیار خودم که تو باشی جاتون خیلی خالی بود چند تا از ضربه های باتوم رو هم زدن توی ساق پاهامون و رفتن.

رسیدیم به ایستگاه مترو، از پله ها که پایین رفتیم، دیدم که پلیس هرکسی که به پایین می رسه رو با باتوم حسابی مورد لطف قرار می ده و ما تا اومدیم که برگردیم بالا، رانهای ما هم بی نصیب نموند و همونجا درازکش روی زمین افتادیم. آقای مهربان خودم که تو باشی دستامون رو از پشت بستند و با چشمبند مارو انداختن توی واگن قطار. مترو حرکت کرد و پیجر اعلام کرد ایستگاه آخر دانشگاه اوین. آقای دلسوز خودم که تو باشی، قید قرارداد کاری امروز رو تو دلم زدم و ساکت یه گوشه نشستم. بعد از بازجویی ما رو به بندهامون بردن و چشمامون رو باز کردن. آقای همه دنیا که تو باشی، باورم نمی شد، مهمونام هم اینجا بودن و همونجا جلسمون رو تشکیل دادیم و چون قلم و کاغذ نبود یه قرارداد لفظی باهاشون  بستیم بدون هیچ سود مادی. شاید بپرسی که چرا؟ ولی آقای خوبم که تو باشی اونجا فهمیدم که همه ی ما هم سو هستیم و باید دست همدیگرو بگیریم، مگه نه؟

در ضمن بهمون تفهیم شد که علاوه بر حق مسلم ما برای داشتن انواع انرژی و خدمات مثل برق و آب و گاز و تلفن یه حق مسلم دیگه ای بنام انرژی هسته ای هم داریم.

حالا خدمت آقای خوب و رئوف خودم که خدا نکنه کسی در دنیا جز تو باشه عرض کنم که به همه کرده ها و ناکرده های خودم اعتراف می کنم و از محضرتون تقاضای اشد مجازات رو برای خودم دارم. امیدوارم که من درس عبرت شایسته ای برای سایر هموطنام باشم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 1:38  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

سرباز سرشناس و سراسیمه، سر جدت اگه پات سر خورد و سرت خورد به سنگ، سرسری ازش نگذر  و سر ما داد نزن و سرمون و نخور. یه وقت راه نیوفتی سراسر دنیا تو بوق و سرنا کنی که آخ سرم. سرمایه ما تو سرما ازبین رفت و درخت سرومون سرما بردش و خشک شد. از سر تقصیر ما بگذر و سرگذشتت این بود که سرما خورده به دنیا بیای و آدم سرد و یخی باشی.  سرآخر با سرب سر نیزه ات بزن تو سر سرتیپت و سرافرازمون کن. سر پیچی نکنی که میام سرکشی میکنم. در ضمن به چشات، سروته سرمه نکش و سروگوش ات نجنبه لطفا سرکه هم نخور. برای مردم سرباز سریشی نباش و با من سروکله نزن. سرانجام راحتت کنم که سر سگ توش بجوشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 22:1  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin



شنیده بودم که ممکنه هر کسی دلش پرپر بشه. اما من گوشه لبم هی می پره. فکر کنم که من لبپر شدم. تنها شانسی که آوردم اینه که چینی نیستم و ایرانیم.

آخه چینی لبپر دوزار نمی ارزه.




+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 21:39  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

    از دریچه رحمتت به ما گنج ایوب رسیده و صبر قارون، هیکل پاواروتی و صدای علی دایی، پاشنه ی آشیل و چشم اسفندیار، عمر علی اصغر و پسر نوح.

   خدایا ناشکری نمی کنم ولی فکر کنم یه مثبت، منفی اشتباه کردی کاشکی بی زحمت یه نگاهی به حساب و کتابات مینداختی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 23:21  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

از مردن خیلی می ترسید و از اعدام نفرت داشت. می گفت: اعدام واسه سلامتی خیلی مضره، سریع آدم رو میکشه، حتی از سرطان و ایدز هم خطرناکتره، تا حالا کسی از اعدام جون سالم بدر نبرده. خدابیامرز تصمیم گرفته بود تا آخرین لحظه ی زندگیش، زنده بمونه.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 17:41  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

    عصبانی بودم که در رو محکم باز کردم و به مادرم گفتم: مگه نگفتی که خدا مهربونه و به ما دست داده، چشم داده؟ اگه مهربونه چرا دو تا دست داده؟ نمیتونست چهارتا دست می داد که هم دوچرخه سواری کنم و هم بستنی بخورم؟ ببین چی به سر لباسام اومد!

    پشت دار قالی بود، دست از کار کشید و چاییش رو ریخت تو نعلبکی، یادم نمیاد مادرم خندید یا به فکر فرو رفت!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 15:13  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

بچه گیش خیلی زمین می خورد، ما محلش نمیذاشتیم. دست و پا چلفتی بود که نگو!

حالا که زمین خوار بزرگی شده اصلا تحویلمون نمی گیره.

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 15:0  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

    دوازده یا سیزده سالی میشه که ندیده بودمش! قبلا تو شرکتش کار می کردم.

    نون رو گذاشتم رو پیشخون و از یخچال مغازه ظرف ماست رو آوردم که دیدم آقای عباسی جلوی پیشخون وایساده. یه خورده شکسته شده بود. ولی به راحتی شناختمش و تعجب کردم که آقای عباسی هم من رو بعد از این همه سال با اسم به خاطر داره.

     بعد از سلام و احوالپرسی، گفتم: آقای عباسی ما همسایه هستیم؟ با مغازه دار تسویه کرد و گفت: سه خیابون بالاتر، خیابون بیست و پنجم ساکنیم، تو اینجا چه می کنی؟! گفتم: چه جالب منهم بیست و پنجم می شینم. روبروی همون ساختمونی که دارن سنگ کاریش می کنن. با تعجب گفت: جالبه همسایه دیوار به دیوار هستیم. نایلن خریدهاش رو برداشت و گفت: من سه ساله اینجا ساکنم، شما تازه اومدین؟ گفتم: نه، ۸ ساله که اینجا میشینم.

    بعد هر کدوم سوار ماشینامون شدیم و همزمان بطور موازی جلوی پارکینگ خونه هامون که اتفاقا ورودی دو تا خونه به هم چسبیده بود، توقف کردیم. و با بوق کوتاهی که لبخند متعجبی رو حمل می کرد از هم خداحافظی کردیم.

    باور کردنش سخته که همسایه دیوار به دیوارت رو سه سال تمام ندیده باشی. اما این اتفاق همین امروز برای من افتاد، تقریبا نیم ساعت پیش. و هنوز در عجبم!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 19:18  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

مردها یا پیامبر بدنیا میان یا لائیک.

بقیه شون نرن، شاید هم برن!

کسی چه میدونه؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 15:42  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

آه سردی کشیدم و گفتم: هی خداااااااااا

یه خورده جابجا شد و احتمالا می خواست تو چشمام نگاه کنه، گفت: چی می خوای از خدا؟

آروم بهش گفتم هیچی، فقط می خواستم بدونم هنوز هستش؟

احتمالا دستش رو گذاشت زیر چونه اش و پرسید: خوب نتیجه؟

گفتم: جواب نداد، پس هست.

با هم خندیدیم و احتمالا خدا هم خندید. ما که خنده ی خدارو نشنیدیم. مگه شما شنیدید؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 16:57  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

    به خدا قسم اگه این دفعه آخرو جرزنی کرده باشم! به روحت قسم، اگه جر زده باشم. آخه مگه من بلد بودم مین بکارم؟ تازه تو اون سن و سال از کجا مین می آوردم؟ بگذریم از اونایی که سر راه مدرسه پیدا می کردیم. یادته که؟ لاشه مین ها رو میگم. تازه خودت هم از اونا داشتی، تقریبا یه گونی پر. یادت هست؟

    تفنگت رو هنوز دارم. همونی که با صندوق میوه درست کرده بودی. یادته که! همونی که کش بهش وصل بود و یه تیکه چوب هم وسط کش گذاشته بودی. یادته!؟ همونی که کش رو می تابوندی و بعد ولش می کردی و چوب وسط کش، تند تند می چرخید و به تخته تفنگت می خورد و صدا می داد. می گفتی تفنگت رگبار هم می زنه. یادته؟

    کورشم اگه دروغ بگم! آخه من از کجا می دونستم پشت تخته سنگی که می خوای سنگر بگیری، مین هست؟ بخدا اگه من جرزنی کرده باشم. بعضی وقتها حق داشتی که بگی من جرزنم! اون دفعه رو یادته؟ یادته که گفتی کیو کیو، بعدش داد زدی: بیا بیرون کشتمت. من جوابت رو نمی ندادم. حق با تو بود. نگران شده بودی و ترسیده بودی، از سنگرت اومدی بیرون ببینی که چرا جواب نمیدم. یادته؟ بعدش که نزدیک شدی تفنگم رو به سمتت نشانه رفتم. بلند بلند خندیدم و گفتم: کیو کیو. یادته؟ همون روزی که خیلی ناراحت بودی و همش می گفتی قبول نیست، من اول کشتمت یادته؟ آره قبول دارم که جر زدم، یه سوراخ روی سنگ پیدا کردم و گفتم تیرت خطا رفته، این هم اثرش. یادته که خوشحال شدی که گلوله تفنگ چوبیت میتونه سنگ رو سوراخ کنه. بعدشم قبول کردی که من بردم. یادت هست؟!

    ولی به جون مادرم این دفعه آخر رو جر نزدم! لال شم اگه دروغ بگم! وقتی که کتابهامون رو که مثل جعبه شیرینی با کش بسته بودیم و انداختیم توی زمین های مامو و بعدشم تفنگهای چوبیمون رو از جا ساز همیشگی شون در آوردیم یادت هست؟ یادته که آدامس سقز جوییدیم و ادای کابوی ها رو در آوردیم. به خاکت قسم، نمی دونستم پشت سنگرت مین هست! کور شم اگه دروغ بگم! به جون هردوتامون، صدای انفجار که از سنگرت اومد، از پشت خاک ریزم بلند شدم. خشکم زده بود. تفنگ چوبیت با گرد و غبار افتاد جلوی پام. ورش داشتم. گوشم از صدای انفجار زنگ می زد. بلند بلند گریه می کردم، دهنم باز مونده بود. اما نمیدونم چرا صدام در نمی اومد. طوری دهنم باز بود که اگه کسی می دید فکر می کرد الانه که از صدای گریه ام گوش دنیا کر بشه. ولی نمیدونم چرا صدام در نمی اومد. فکر می کردم مَردم ده از صدای گریه من به سمتمون می دون. عین چوب خشک سر جام وایساده بودم و فریادهای نارسی پشت گلوم گیر کرده بود. آدامسم، روی دندونام ماسیده بود. مامو تیز و تند از راه رسید و منو انداخت رو کولش. مامو به سمت ده چرخید و آدامسم مثل نخودی که توی لیوان سروته افتاده باشه، از روی دندونهام و بعد شال کمر و بعد شلوار کردی مامو، قِل خورد و افتاد روی سنگ سنگرت.

    کور شم اگه دروغ بگم. به جون عزیزت اگه جر زده باشم. دستم بشکنه اگه بلد باشم مین بکارم.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 15:11  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

دستش که از دنیا کوتاه شد، پاهاشو ول داد و درازکشید.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 1:56  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

   به تبر زین درویش نگاهی انداخت و گفت: درویش این همه یاهو یاهو کردی، نتیجه ای هم گرفتی؟

   درویش سری تکان داد و به بالا نظری انداخت و آرام گفت: یاهو

   چشمش رو از تبرزین برداشت و مستقیم توی چشای درویش نگاه کرد و گفت: پدرجان دست از سر این یاهو بردار، جی میل باز کن جی میل. ببین کَی دارم بهت میگما!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 23:24  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

قدیما روزی یه کلاغ، یه کلاغ می کرد، ماشاالله حالا چهل تا، چهل تا.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 19:37  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

 

 

پیرمرد نفس نمی کشید، آروم چشماشو بست و نفس راحتی کشید.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 18:29  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 18:10  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

     الو، آتش نشانی؟ صدای لرزانت که گفتی بفرمایید و ریز ریز خندیدی.

     الو، الو، اورجانس؟ صدای مبهم و نرم نرم خندهات که: بفرمایید!

     هر شماره ای که می گرفتم تو پشت خط بودی و با خنده های شیطنت آمیز، جواب می دادی، بفرمایید!

     مادر داد زد: علی! علی! ذلیل مُرده! شیرخشک خواهرت رو توی جعبه شیرینی خالی کردی؟ وای بحالت اگه بافتنی رو شکافته باشی!

     هول شده بودم، بدون خداحافظی گوشی رو گذاشتم و دویدم. کاموا به پاهایم پیچیده بود و قوطی شیر خشک، پشت سرم، تلق تولوق کنان تعقیبم می کرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 17:43  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

    بلند بلند ميخنديد. خيلي آروم دمپايي مو از پام در آوردم. پاورچين پاورچين وقتي رسيدم رو سرش، بي انكه بترسه و فرار كنه، يه چيزايي مي گفت و قاه قاه مي خنديد. دمپاييم تو دستم شل شده بود. تا حالا نديده بودم سوسكه نحيفي مثل اين، جون داشته باشه اينقدر بلند بلند بخنده. قبل از اينكه ضربه نهايي رو بکوبم تو ملاجش، كنجكاو شدم، ازش پرسيدم، چيه؟ چی داري ميگي و ميخندي؟ دست و پاهاش تو آسمون بود، گفت گوش كن و گوش دادم. جا خورده بودم و رنگم پريده بود. گفتم بدبخت! اين چيزايي كه تو مي گي كفره. بترس از خدا.

   دست و پاش تو آسمون بند نمي شد و با صداي بلندتر از قبل زد زير خنده. اشك تو چشاش جمع شده بود. شاید اگه کسی اون لحظه می دیدش فکر می کرد که واسه نجات جونش داره گریه و زاری می کنه.  گفت چيه مي ترسي سوسك شم. دوباره كف آشپزخونه قاه قاه خنديد، طوریکه نیم دایره آی، سرجاش چرخید.

          نظم:

          كفر مي گويم و از قيد خدا آزادم                   مادر گيتي ز چه بابت سوسك زادم؟

         نيست درعالم بالای سیاهی رنگ                از سوسك بدتر نشوم، هرچه بادابادم

    گفتم حالا چرا داري به زمينو زمان فحش ميدي؟ گفت واسه اينكه به من فرصت آدميزاد بودن داده نشده، من چرا بايد سوسك بدنيا مي اومدم. گفتم خوب چه فرقي مي كرد، با اين فحش و فضیحت هایی كه تو به زمين و زمان ميدي، قطعا بعدش سوسك مي شدي. اينوكه گفتم باز اشك تو چشاش حلقه زد. نفهميدم این یکی از شوق بود یا ناراحتی. آروم با صداي گرفته اي گفت لااقل اونوقت حق انتخاب داشتم، ولي حالا چي؟. شاخك هاشو تو سينه اش جمع كرد و گفت مگه تا حالا شنيدي كه يه سوسك عابد، آدميزاد شده باشه؟

    آه سردی کشید و ادامه داد. خدا بيامرزه پدربزرگم رو، اون سوسك مسجد بود، حلال وحروم سرش ميشد، نه فکر کنی از اون سوسك هاي چندش آور! نه، خدا بيامرز طاهر بود، هميشه وضو داشت، مدام به عبادت مشغول، پيشونيش از فرط عبادت كبود، نفسش حق بود. بوي بهشت مي داد. هروقت می نشست ورد کلامش خدا بود. لابلاي صحبت هاي شيرينش به شعرهاي مولانا و حافظ استناد مي كرد، حتي از كتب لاتين هم مثال مي آورد مخصوصا شكسپير. گفتم خوب آخرش چي شد؟ گفت چي ميخواستي بشه!؟ لابد آدميزاد! ها؟ ولي نه، نشد. اون سوسك به دنيا اومد و سوسك از دنيا رفت. لبخند زهرداري زد و ادامه داد، خدا نمی خواد چیزی رو تو این دنیا درست کنه، هیچی! بلکه خرابترش هم مي كنه. مثلا چند صد سال طول مي كشه كه يه شهري ساخته بشه، بعد يهو يه زلزله مياد و ويرانش می كنه. شده تا حالا توي يه بيابون بعد از زلزله يهو يه شهري درست بشه؟ نه!. يا بعد سالها عبادت کافیه که یه لحظه شک کنی، اونوقت زحمات چند ساله ات برباد هواست، سوسک میشی. شده تا حالا یه سوسک بعد سالها پرهیزگاری، آدم شده باشه؟ نه!. و خیلی چیزای دیگه، کافیه دور و برت رو نگاه کنی.

    خواستم آروم دمپاييم رو پشتم قايم كنم كه بیش از این شرمنده نشم. فهمید، اومد برام جفتشون كرد که معذب نباشم. بعد بدون اينكه به پشت سرش نگاه کنه، با غمی که رنگ سیاه تنش بود، آروم از راه آب آشپزخونه پايين رفت. من هم دريچه ی فلزی رو گذاشتم سر جاش. دمپايي جفت شده ام رو پوشیدم و خدا رو شکر کردم که سوسک با شعور هم تو دنیا پیدا میشه.

     ولی ایکاش هیچوقت دریچه رو سر جاش نذاشته بودم. حالا هرچی زور می زنم بی فایدس. نمیتونم دریچه رو بردارم یا حتی تکونش بدم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 14:57  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

 

  توی ایستگاه وایسم و واسه رفتنت دست تکون بدم یا دستت رو بگیرم و از پنجره قطار با همه دوستانم بای بای کنم؟

 نمیدونم!

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 20:49  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 چوب کبریت روشنش رو توی هوا چند بار باسرعت چرخوند و با یه مَکش عمیق که دو تا لپش رو به هم می رسوند پک محکمی به سیگارش زد. دود غلیظی از لابلای سیبیل هاش بیرون می اومد وقتی باصدای خشدارش آروم گفت که، خیلی آدم کش معروفیه، همه میشناسنش٫ نمونه ش رو هیچ جای دنیا سراغ ندارم. پشت سر ما نشسته بود، جرات نکردم برگردم و یه باردیگه نیگاش کنم. صورتم رو توی دود سیگار٫ دم گوشش بردم و خیلی یواش گفتم، مگه چندنفر رو کشته؟ داد زد، آی بچه دو تا چای بیار. نشستم سر جام. با ته خنده ای که میخواست کنترلش کنه گفت هیچکیرو، بنده خدا آزارش به مورچه هم نمیرسه. لبخند یخ زده ای روی صورتم نشست. گفتم پس چرا قاتل معروفیه؟ چایی رو از دست پسر گرفت و شروع کرد به قهقهه زدن. میز آرام آرام لرزید و صدای قروچ قروچ دندونای استکان نعلبکی روی میز هنوز تو گوشمه. روشرو به سمتم برگردوند و گفت خوب دقیقا واسه همین دیگه. که آزارش... که آزارش... .

از خنده ریسه می رفت و نمی تونست حرفش رو تموم کنه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 18:2  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

    آقا ابرام رو همه ابا صدا می زنن. آقا ابا کَنّاسه. یه روز که زنش واسه ابا نهار میبرد سر کارش، ابا بیلش رو یه گوشه ای پرت کرد و بیل ابا به تخته سنگ خورد و بیل، دینگ صدا زد و بعد از اینکه آقا ابا نهارش رو خورد به زنش گفت:

     - زن بیل من کجاست؟

     - وا ابا! مگه تو زنبیل داشتی؟

     - نه! میگم زن، بیل من رو ندیدی؟

     - ها بیل رو می گی؟

     - چشمم روشن زن، هابیل کودوم قرمس(بیب)یه؟

     -  عزیزم ابا جان میگم: آها بیل رو می گی؟

     - ها بیل رو می گم.

     - بیل دینگ صدا کرد مثله اینکه خورد به یه تخته سنگ.

     - آره ها بیل دینگ صدا زد.

     - ابا بیلزن کَنّاسه بدبخت، بیلدینگت کجات بود که صدات کنه؟

    - بیلدینگ چیه زن! خوبه حالا انگلیسیت در حد دسته بیله. اگه بیل گیتس بفهمه که این همه استعداد داریا !!! می گم که: بیل، دینگ صدا کرد.

     - اها ابا جونم فکر کردم می خوای بری تو کار بیلدینگ سازی.

     - نه بابا بیلزنی که این حرفارو نداره.

     - بیله زن کدوم مرتیکه ای دست توئه؟ الهی جیزجیگر بگیری.الهی عین ابابیل دهنت رو سنگ بگیرن. الهی...

     - زنبیل کدومه؟ اَََه ، زن، بیل کدومه؟ وقتی از بیلاروس رفتیم بیلبائو برات بهترین بیلدینگ و اتومبیلی که تو بیلبورد تبلیغشو دیدی می خرم. اصلا ولش کن دستت درد نکنه غذات خیلی خوشمزه بود. پاشو برو خونه زن تا ابا بیل زنی شو تموم کنه. پاشو.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 6:3  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

 

از وقتی که چشاش تار می بینه، علاقمند شده به موسیقی سنتی.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 22:35  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

ساعت، ۵ وارونه بود

خواب بودم که دیدمت.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 16:21  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

 

سی و نه دزد بغداد دربدر دنبالتن. دل اونارو هم دزدیدی!؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 16:14  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

یک روز صبح در زندان، همین که گره گور سامسا از خواب آشفته ای پرید، تصمیم گرفت که به همه چیز اعتراف کند!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 16:5  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

جشن تصوير سال (تصویر هنرمند)

نمایش فیلم مستند

ای دنیا، من عزیزم

به کارگردانی: علی باقری

دوشنبه ۱۸ آذرماه - ساعت ۱۵ - خانه هنرمندان -  سالن بتهوون

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 20:18  توسط علی باقری  |