تبليغاتX
Ali Bagheri - علی باقری
گرافیگ و عکس های من
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


   دلم خونه، به جون خودت خیلی بدشانسم! می پرسی چرا؟ خوب حواست رو بده تا برات بگم. بهت گفته بودم که زنم قهر کرده بود و رفته بود خونه مادرش. بگو خب؟ خب به جمالت، یه دسته گل گرفتم رفتم آشتی کنان، بگو خب؟ خب به جمالت، دسته گل، کار خودش رو کرد و قبول کرد که برگرده سر خونه زندگیش. حواست بامنه؟ عین پرنسسها در ماشین رو براش باز کردم و نشست تو ماشین و خیلی خوشحال و خندان منهم رفتم پشت فرمون نشستم. هوا پاییزی بود و باد شدیدی می اومد. بگو خب؟ خب به جمالت، براش توضیح دادم که سوء تفاهم براش پیش اومده و برای رفع این سوء تفاهم، منشی رو از شرکت اخراج کردم. با شنیدن این جمله لبخند ملیحش رو پشت دسته گلی که توی دستش بود قایم کرد و حسابی بوییدش. پشت چراغهای قرمز همش به این فکر بودم که وقتی برسیم، از تمیزی و مرتبی خونه و گردنبندی که براش کادو کردم، حسابی سورپرایز میشه. بگو خب؟ خب به جمالت، رسیدیم خونه در رو براش باز کردم اول وارد نشیمن شد و بعدش آشپزخونه. چشاش مثل آشپزخونه برق زد. روسریش رو پرت کرد یه گوشه ای و کادوش رو دور گردنش انداخت. باورش نمیشد که اینهمه متحول شده باشم. حواست بامنه؟ از این اتاق به اون اتاق می دوید. منهم پشت سرش بودم با افتخار از این طرف به اون طرف دنبالش می رفتم. انگاری که روی ابرا بود دست گلش رو زمین نمی ذاشت، بعدش رفت تو حیاط، منم پشت سرش رفتم. دسته گلش از دستش شل شد. نگاهش به استخر آبی رنگ خشک شده بود. رفتم کنارش وایسادم. منهم خشکم زد و نفسم بالا نمی اومد. بگو خب؟ خب به جمالت، شورت و سوتین قرمزی روی آب استخر لاجوردی شناور بود. بگو خب؟ خب به جمالت، صاف توی چشام نگاه کرد و اشک از از چشاش سرازیر شد. بگو خب؟ خب و زهر مار، اون هم همین فکروکرد که تو الان می کنی. و احتمالا داشت صحنه هایی رو در ذهنش بازسازی می کرد. خب و مرگ، اومد چیزی بگه که گریه امونش نداد. دسته گلش از دستش ول شد توی آب. دوید به سمت در و با صدای بهم کوفتن در به خودم اومدم. داد زدم صبر کن خودم می رسونمت خونه مامانت. شانس اوردم که این جمله احمقانه ام رو نشنید. با دسته جارو، شورت و سوتین رو از اب گرفتم. خب و کوفت کاری، با دو تا انگشتام بند سوتین و گوشه شورت نیمه خیس رو گرفتم و از راه پله های ساختمون با چک چکه شورت قرمز و بخت سیاهم رفتم طبقه بالا. زنگ در رو زدم. خب و درد، پیر زن در رو باز کرد و گفتم: حاج خانوم، لباسای زیرتون رو باد انداخته بود تو حیاط.

     نتیجه اخلاقی:
   اولا: فصل پاییز برای آشتی کردن فصل مناسبی نیست. چرا و درد بی درمون! چون باد میاد.
   دوماً: هیچوقت همسایه ی یه حاج خانوم با شورت قرمز نشید، یا اگه شدید یه دست گیره ی لباس براش بخرید.
   سوماً: هر لحظه ممکنه باد، لباس همسایه و زندگی و آبروی شما رو با خودش ببره.
   چهارماً: اینقدر نگو خب، اعصابم رو خورد کردی.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 16:3  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

خدمت آقاي خوب خودم كه تو باشي عرض كنم كه خواب موندم و صبح دیر از خواب بیدار شدم، خواستم به راننده ام زنگ بزنم که نیم ساعت دیرتر بیاد دنبالم که بتونم دوش بگیرم. عزیزم که تو باشی رفتم سراغ موبایلم دیدم که چس مثقال آنتن نداره، پس تلفن رو برداشتم، دیدم اونهم هیچ بوقی ازش در نمیاد. زنم رو از خواب بیدار کردم و گفتم تلفن خونه چرا قطع شده، خمیازه درازی کشید و گفت چه می دونم شاید امروز هم سبزها راهپیمایی مسالمت آمیز دارن. گفتم نه بابا امروز فکر نکنم خبری باشه دیشب که صدای الله اکبر نشنیدیم! شنیدیم؟

جونم برات بگه که آقای فرزانه خودم که تو باشی نباید وقت رو از دست می دادم و پریدم زیر دوش، خودم رو حسابی کف مالی کردم و عزیزم که تو باشی شیر آب رو پیچوندم چند قطره ای از دهنش سر خورد و افتاد روی شصت پام و صدای خرخر زیادی ازش بلند شد. انگار که چیزی تو گلوش گیر کرده باشه. تو که غریبه نیستی از همون جا داد زدم که زن، آب آشپزخونه رو ببند، کور شدم، حالا بعدا ظرفات رو بشور.

بلند و عصبانی داد زد که اگه گذاشتی من یه صبح رو راحت بخوابم، گفتم که فکر کنم امروز راهپیماییه، آب رو قطع کردن. گفتم نه بابا امروز فکر نکنم خبری باشه دیشب که صدای الله اکبر نشنیدیم! شنیدیم؟

با حوله کف هارو پاک کردم و رفتم سرمو خشک کنم اما رفیق خوبم که تو باشی هرچی کلید سشوار رو زدم، کار نکرد که نکرد. با ناراحتی زیاد داد زدم: زن سشوار کی سوخت؟ پتوش رو با عصبانیت زد کنار و گفت نسوخته، لابد برق قطع شده، پس حتما امروز راپیماییه. گفتم نه بابا امروز فکر نکنم خبری باشه دیشب که صدای الله اکبر نشنیدیم! شنیدیم؟

موتوربرق رو روشن کردم گفتم که تا راننده ام میاد، ببینم دنیا چه خبره. عزیز دلم که تو باشی، دیدم تمام شبکه ها نویز داره و تقریبا همشون نو سیگناله. داد زدم زن، صد دفعه بهت گفتم که رختارو که روی بند پهن می کنی مواظب این دیش لامذهب باش، بیا هیچ کجا رو نمی گیره. جواب داد ای بابا، گفتم که امروز اغتشاشگرا راهپیمایی دارن، منکه لباسی رو نشستم که بخوام جایی پهنش کنم. گفتم نه بابا امروز فکر نکنم خبری باشه دیشب که صدای الله اکبر نشنیدیم!

عرض کنم خدمت آقای هوشیار خودم که تو باشی، رفتم زیرگاز رو واسه چایی روشن کنم که اون هم دور از جون شما شرمنده از خدمت رسانی بود و پیش خودم فکر کردم نکنه واقعا امروز راهپیمایی باشه؟

 نگاهم به ساعت افتاد، زدم پشت دستم که این راننده چرا دیرکرده؟ حالا خوبه که دیروز صد مرتبه بهش گفتم که امروز یه قرار مهم با چندتا از اون کله گنده های اقتصادی دارم. رفتم توی کوچه و منتظرش شدم. آقای آگاه خودم که تو باشی، بعد نیم ساعت راننده اومد. بهش گفتم پس ماشینت کو؟ چرا پیاده ای؟ گفت مثله اینکه امروز راهپیمایی مسالمت آمیزه، پلیس ماشینم رو خوابوند. گفتم نه بابا امروز فکر نکنم خبری باشه ما که دیشب صدای الله اکبر نشنیدیم! مگه شما شنیدید؟

خدمت تنها آقای دنیا که تو باشی عرض کنم که پیاده راه افتادیم به سمت شرکت. دیدم بچه ها سر خیابون با کیف مدرسه هاشون مشغول بازی هستن. ازشون پرسیدم مگه شما نباید الان مدرسه باشین؟ آقای عالم و دانای خودم که تو باشی همه شون شاد و خندان گفتن منتظر سرویس هستند و فکر می کنن امروز بخاطر راهپیمایی مسالمت آمیز، نمیاد دنبالشون. گفتم که: امروز فکر نکنم خبری باشه مگه دیشب شما صدای الله اکبر شنیدید؟

در مسیر شرکتم، گوشیم رو توی هوا هی می چرخوندم که چس مثقال آنتن پیدا کنم و به منشی ام بگم مهمون هارو نگه داره تا خودم رو برسونم. آقای خودم که تو باشی چندتا موتور سوار دورمون حلقه زدن و یکیشون از روی موتور پرید پایین و چاقوش رو گذاشت زیر گلوم و رفیقش جلدی پرید و گوشیم رو توی هوا قاپید و با باتومش خورد و خاکشیرش کرد. آقای خودم که تو باشی گفتم چرا آخه؟ هر شش نفر با هم جواب دادن عکس گرفتن ممنوعه و بر ضد امنیت ملیه. آقای هوشیار خودم که تو باشی جاتون خیلی خالی بود چند تا از ضربه های باتوم رو هم زدن توی ساق پاهامون و رفتن.

رسیدیم به ایستگاه مترو، از پله ها که پایین رفتیم، دیدم که پلیس هرکسی که به پایین می رسه رو با باتوم حسابی مورد لطف قرار می ده و ما تا اومدیم که برگردیم بالا، رانهای ما هم بی نصیب نموند و همونجا درازکش روی زمین افتادیم. آقای مهربان خودم که تو باشی دستامون رو از پشت بستند و با چشمبند مارو انداختن توی واگن قطار. مترو حرکت کرد و پیجر اعلام کرد ایستگاه آخر دانشگاه اوین. آقای دلسوز خودم که تو باشی، قید قرارداد کاری امروز رو تو دلم زدم و ساکت یه گوشه نشستم. بعد از بازجویی ما رو به بندهامون بردن و چشمامون رو باز کردن. آقای همه دنیا که تو باشی، باورم نمی شد، مهمونام هم اینجا بودن و همونجا جلسمون رو تشکیل دادیم و چون قلم و کاغذ نبود یه قرارداد لفظی باهاشون  بستیم بدون هیچ سود مادی. شاید بپرسی که چرا؟ ولی آقای خوبم که تو باشی اونجا فهمیدم که همه ی ما هم سو هستیم و باید دست همدیگرو بگیریم، مگه نه؟

در ضمن بهمون تفهیم شد که علاوه بر حق مسلم ما برای داشتن انواع انرژی و خدمات مثل برق و آب و گاز و تلفن یه حق مسلم دیگه ای بنام انرژی هسته ای هم داریم.

حالا خدمت آقای خوب و رئوف خودم که خدا نکنه کسی در دنیا جز تو باشه عرض کنم که به همه کرده ها و ناکرده های خودم اعتراف می کنم و از محضرتون تقاضای اشد مجازات رو برای خودم دارم. امیدوارم که من درس عبرت شایسته ای برای سایر هموطنام باشم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 1:38  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

سرباز سرشناس و سراسیمه، سر جدت اگه پات سر خورد و سرت خورد به سنگ، سرسری ازش نگذر  و سر ما داد نزن و سرمون و نخور. یه وقت راه نیوفتی سراسر دنیا تو بوق و سرنا کنی که آخ سرم. سرمایه ما تو سرما ازبین رفت و درخت سرومون سرما بردش و خشک شد. از سر تقصیر ما بگذر و سرگذشتت این بود که سرما خورده به دنیا بیای و آدم سرد و یخی باشی.  سرآخر با سرب سر نیزه ات بزن تو سر سرتیپت و سرافرازمون کن. سر پیچی نکنی که میام سرکشی میکنم. در ضمن به چشات، سروته سرمه نکش و سروگوش ات نجنبه لطفا سرکه هم نخور. برای مردم سرباز سریشی نباش و با من سروکله نزن. سرانجام راحتت کنم که سر سگ توش بجوشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 22:1  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin



شنیده بودم که ممکنه هر کسی دلش پرپر بشه. اما من گوشه لبم هی می پره. فکر کنم که من لبپر شدم. تنها شانسی که آوردم اینه که چینی نیستم و ایرانیم.

آخه چینی لبپر دوزار نمی ارزه.




+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 21:39  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

    از دریچه رحمتت به ما گنج ایوب رسیده و صبر قارون، هیکل پاواروتی و صدای علی دایی، پاشنه ی آشیل و چشم اسفندیار، عمر علی اصغر و پسر نوح.

   خدایا ناشکری نمی کنم ولی فکر کنم یه مثبت، منفی اشتباه کردی کاشکی بی زحمت یه نگاهی به حساب و کتابات مینداختی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 23:21  توسط علی باقری  |