تبليغاتX
Ali Bagheri - علی باقری
گرافیگ و عکس های من
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

محمد رضا فروتن

 

مریلا زارعی

 

مریلا زارعی

 

محمد رضا فروتن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اصغر بیچاره

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 18:55  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

پوستر فرهنگ کار - سفارش دهنده: وزارت کار

سایز: ۵۰در۷۰ - افست۱۳۸۲

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 11:53  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

    دوازده یا سیزده سالی میشه که ندیده بودمش! قبلا تو شرکتش کار می کردم.

    نون رو گذاشتم رو پیشخون و از یخچال مغازه ظرف ماست رو آوردم که دیدم آقای عباسی جلوی پیشخون وایساده. یه خورده شکسته شده بود. ولی به راحتی شناختمش و تعجب کردم که آقای عباسی هم من رو بعد از این همه سال با اسم به خاطر داره.

     بعد از سلام و احوالپرسی، گفتم: آقای عباسی ما همسایه هستیم؟ با مغازه دار تسویه کرد و گفت: سه خیابون بالاتر، خیابون بیست و پنجم ساکنیم، تو اینجا چه می کنی؟! گفتم: چه جالب منهم بیست و پنجم می شینم. روبروی همون ساختمونی که دارن سنگ کاریش می کنن. با تعجب گفت: جالبه همسایه دیوار به دیوار هستیم. نایلن خریدهاش رو برداشت و گفت: من سه ساله اینجا ساکنم، شما تازه اومدین؟ گفتم: نه، ۸ ساله که اینجا میشینم.

    بعد هر کدوم سوار ماشینامون شدیم و همزمان بطور موازی جلوی پارکینگ خونه هامون که اتفاقا ورودی دو تا خونه به هم چسبیده بود، توقف کردیم. و با بوق کوتاهی که لبخند متعجبی رو حمل می کرد از هم خداحافظی کردیم.

    باور کردنش سخته که همسایه دیوار به دیوارت رو سه سال تمام ندیده باشی. اما این اتفاق همین امروز برای من افتاد، تقریبا نیم ساعت پیش. و هنوز در عجبم!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 19:18  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 19:57  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

مردها یا پیامبر بدنیا میان یا لائیک.

بقیه شون نرن، شاید هم برن!

کسی چه میدونه؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 15:42  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 1:10  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

آه سردی کشیدم و گفتم: هی خداااااااااا

یه خورده جابجا شد و احتمالا می خواست تو چشمام نگاه کنه، گفت: چی می خوای از خدا؟

آروم بهش گفتم هیچی، فقط می خواستم بدونم هنوز هستش؟

احتمالا دستش رو گذاشت زیر چونه اش و پرسید: خوب نتیجه؟

گفتم: جواب نداد، پس هست.

با هم خندیدیم و احتمالا خدا هم خندید. ما که خنده ی خدارو نشنیدیم. مگه شما شنیدید؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 16:57  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

    به خدا قسم اگه این دفعه آخرو جرزنی کرده باشم! به روحت قسم، اگه جر زده باشم. آخه مگه من بلد بودم مین بکارم؟ تازه تو اون سن و سال از کجا مین می آوردم؟ بگذریم از اونایی که سر راه مدرسه پیدا می کردیم. یادته که؟ لاشه مین ها رو میگم. تازه خودت هم از اونا داشتی، تقریبا یه گونی پر. یادت هست؟

    تفنگت رو هنوز دارم. همونی که با صندوق میوه درست کرده بودی. یادته که! همونی که کش بهش وصل بود و یه تیکه چوب هم وسط کش گذاشته بودی. یادته!؟ همونی که کش رو می تابوندی و بعد ولش می کردی و چوب وسط کش، تند تند می چرخید و به تخته تفنگت می خورد و صدا می داد. می گفتی تفنگت رگبار هم می زنه. یادته؟

    کورشم اگه دروغ بگم! آخه من از کجا می دونستم پشت تخته سنگی که می خوای سنگر بگیری، مین هست؟ بخدا اگه من جرزنی کرده باشم. بعضی وقتها حق داشتی که بگی من جرزنم! اون دفعه رو یادته؟ یادته که گفتی کیو کیو، بعدش داد زدی: بیا بیرون کشتمت. من جوابت رو نمی ندادم. حق با تو بود. نگران شده بودی و ترسیده بودی، از سنگرت اومدی بیرون ببینی که چرا جواب نمیدم. یادته؟ بعدش که نزدیک شدی تفنگم رو به سمتت نشانه رفتم. بلند بلند خندیدم و گفتم: کیو کیو. یادته؟ همون روزی که خیلی ناراحت بودی و همش می گفتی قبول نیست، من اول کشتمت یادته؟ آره قبول دارم که جر زدم، یه سوراخ روی سنگ پیدا کردم و گفتم تیرت خطا رفته، این هم اثرش. یادته که خوشحال شدی که گلوله تفنگ چوبیت میتونه سنگ رو سوراخ کنه. بعدشم قبول کردی که من بردم. یادت هست؟!

    ولی به جون مادرم این دفعه آخر رو جر نزدم! لال شم اگه دروغ بگم! وقتی که کتابهامون رو که مثل جعبه شیرینی با کش بسته بودیم و انداختیم توی زمین های مامو و بعدشم تفنگهای چوبیمون رو از جا ساز همیشگی شون در آوردیم یادت هست؟ یادته که آدامس سقز جوییدیم و ادای کابوی ها رو در آوردیم. به خاکت قسم، نمی دونستم پشت سنگرت مین هست! کور شم اگه دروغ بگم! به جون هردوتامون، صدای انفجار که از سنگرت اومد، از پشت خاک ریزم بلند شدم. خشکم زده بود. تفنگ چوبیت با گرد و غبار افتاد جلوی پام. ورش داشتم. گوشم از صدای انفجار زنگ می زد. بلند بلند گریه می کردم، دهنم باز مونده بود. اما نمیدونم چرا صدام در نمی اومد. طوری دهنم باز بود که اگه کسی می دید فکر می کرد الانه که از صدای گریه ام گوش دنیا کر بشه. ولی نمیدونم چرا صدام در نمی اومد. فکر می کردم مَردم ده از صدای گریه من به سمتمون می دون. عین چوب خشک سر جام وایساده بودم و فریادهای نارسی پشت گلوم گیر کرده بود. آدامسم، روی دندونام ماسیده بود. مامو تیز و تند از راه رسید و منو انداخت رو کولش. مامو به سمت ده چرخید و آدامسم مثل نخودی که توی لیوان سروته افتاده باشه، از روی دندونهام و بعد شال کمر و بعد شلوار کردی مامو، قِل خورد و افتاد روی سنگ سنگرت.

    کور شم اگه دروغ بگم. به جون عزیزت اگه جر زده باشم. دستم بشکنه اگه بلد باشم مین بکارم.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 15:11  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

دستش که از دنیا کوتاه شد، پاهاشو ول داد و درازکشید.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 1:56  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

   به تبر زین درویش نگاهی انداخت و گفت: درویش این همه یاهو یاهو کردی، نتیجه ای هم گرفتی؟

   درویش سری تکان داد و به بالا نظری انداخت و آرام گفت: یاهو

   چشمش رو از تبرزین برداشت و مستقیم توی چشای درویش نگاه کرد و گفت: پدرجان دست از سر این یاهو بردار، جی میل باز کن جی میل. ببین کَی دارم بهت میگما!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 23:24  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

قدیما روزی یه کلاغ، یه کلاغ می کرد، ماشاالله حالا چهل تا، چهل تا.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 19:37  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 12:59  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 12:38  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

 

 

پیرمرد نفس نمی کشید، آروم چشماشو بست و نفس راحتی کشید.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 18:29  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 18:10  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 14:47  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

     الو، آتش نشانی؟ صدای لرزانت که گفتی بفرمایید و ریز ریز خندیدی.

     الو، الو، اورجانس؟ صدای مبهم و نرم نرم خندهات که: بفرمایید!

     هر شماره ای که می گرفتم تو پشت خط بودی و با خنده های شیطنت آمیز، جواب می دادی، بفرمایید!

     مادر داد زد: علی! علی! ذلیل مُرده! شیرخشک خواهرت رو توی جعبه شیرینی خالی کردی؟ وای بحالت اگه بافتنی رو شکافته باشی!

     هول شده بودم، بدون خداحافظی گوشی رو گذاشتم و دویدم. کاموا به پاهایم پیچیده بود و قوطی شیر خشک، پشت سرم، تلق تولوق کنان تعقیبم می کرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 17:43  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

    بلند بلند ميخنديد. خيلي آروم دمپايي مو از پام در آوردم. پاورچين پاورچين وقتي رسيدم رو سرش، بي انكه بترسه و فرار كنه، يه چيزايي مي گفت و قاه قاه مي خنديد. دمپاييم تو دستم شل شده بود. تا حالا نديده بودم سوسكه نحيفي مثل اين، جون داشته باشه اينقدر بلند بلند بخنده. قبل از اينكه ضربه نهايي رو بکوبم تو ملاجش، كنجكاو شدم، ازش پرسيدم، چيه؟ چی داري ميگي و ميخندي؟ دست و پاهاش تو آسمون بود، گفت گوش كن و گوش دادم. جا خورده بودم و رنگم پريده بود. گفتم بدبخت! اين چيزايي كه تو مي گي كفره. بترس از خدا.

   دست و پاش تو آسمون بند نمي شد و با صداي بلندتر از قبل زد زير خنده. اشك تو چشاش جمع شده بود. شاید اگه کسی اون لحظه می دیدش فکر می کرد که واسه نجات جونش داره گریه و زاری می کنه.  گفت چيه مي ترسي سوسك شم. دوباره كف آشپزخونه قاه قاه خنديد، طوریکه نیم دایره آی، سرجاش چرخید.

          نظم:

          كفر مي گويم و از قيد خدا آزادم                   مادر گيتي ز چه بابت سوسك زادم؟

         نيست درعالم بالای سیاهی رنگ                از سوسك بدتر نشوم، هرچه بادابادم

    گفتم حالا چرا داري به زمينو زمان فحش ميدي؟ گفت واسه اينكه به من فرصت آدميزاد بودن داده نشده، من چرا بايد سوسك بدنيا مي اومدم. گفتم خوب چه فرقي مي كرد، با اين فحش و فضیحت هایی كه تو به زمين و زمان ميدي، قطعا بعدش سوسك مي شدي. اينوكه گفتم باز اشك تو چشاش حلقه زد. نفهميدم این یکی از شوق بود یا ناراحتی. آروم با صداي گرفته اي گفت لااقل اونوقت حق انتخاب داشتم، ولي حالا چي؟. شاخك هاشو تو سينه اش جمع كرد و گفت مگه تا حالا شنيدي كه يه سوسك عابد، آدميزاد شده باشه؟

    آه سردی کشید و ادامه داد. خدا بيامرزه پدربزرگم رو، اون سوسك مسجد بود، حلال وحروم سرش ميشد، نه فکر کنی از اون سوسك هاي چندش آور! نه، خدا بيامرز طاهر بود، هميشه وضو داشت، مدام به عبادت مشغول، پيشونيش از فرط عبادت كبود، نفسش حق بود. بوي بهشت مي داد. هروقت می نشست ورد کلامش خدا بود. لابلاي صحبت هاي شيرينش به شعرهاي مولانا و حافظ استناد مي كرد، حتي از كتب لاتين هم مثال مي آورد مخصوصا شكسپير. گفتم خوب آخرش چي شد؟ گفت چي ميخواستي بشه!؟ لابد آدميزاد! ها؟ ولي نه، نشد. اون سوسك به دنيا اومد و سوسك از دنيا رفت. لبخند زهرداري زد و ادامه داد، خدا نمی خواد چیزی رو تو این دنیا درست کنه، هیچی! بلکه خرابترش هم مي كنه. مثلا چند صد سال طول مي كشه كه يه شهري ساخته بشه، بعد يهو يه زلزله مياد و ويرانش می كنه. شده تا حالا توي يه بيابون بعد از زلزله يهو يه شهري درست بشه؟ نه!. يا بعد سالها عبادت کافیه که یه لحظه شک کنی، اونوقت زحمات چند ساله ات برباد هواست، سوسک میشی. شده تا حالا یه سوسک بعد سالها پرهیزگاری، آدم شده باشه؟ نه!. و خیلی چیزای دیگه، کافیه دور و برت رو نگاه کنی.

    خواستم آروم دمپاييم رو پشتم قايم كنم كه بیش از این شرمنده نشم. فهمید، اومد برام جفتشون كرد که معذب نباشم. بعد بدون اينكه به پشت سرش نگاه کنه، با غمی که رنگ سیاه تنش بود، آروم از راه آب آشپزخونه پايين رفت. من هم دريچه ی فلزی رو گذاشتم سر جاش. دمپايي جفت شده ام رو پوشیدم و خدا رو شکر کردم که سوسک با شعور هم تو دنیا پیدا میشه.

     ولی ایکاش هیچوقت دریچه رو سر جاش نذاشته بودم. حالا هرچی زور می زنم بی فایدس. نمیتونم دریچه رو بردارم یا حتی تکونش بدم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 14:57  توسط علی باقری  |