تبليغاتX
Ali Bagheri - علی باقری
گرافیگ و عکس های من
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 21:13  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

 

  توی ایستگاه وایسم و واسه رفتنت دست تکون بدم یا دستت رو بگیرم و از پنجره قطار با همه دوستانم بای بای کنم؟

 نمیدونم!

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 20:49  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 9:54  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 9:51  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 چوب کبریت روشنش رو توی هوا چند بار باسرعت چرخوند و با یه مَکش عمیق که دو تا لپش رو به هم می رسوند پک محکمی به سیگارش زد. دود غلیظی از لابلای سیبیل هاش بیرون می اومد وقتی باصدای خشدارش آروم گفت که، خیلی آدم کش معروفیه، همه میشناسنش٫ نمونه ش رو هیچ جای دنیا سراغ ندارم. پشت سر ما نشسته بود، جرات نکردم برگردم و یه باردیگه نیگاش کنم. صورتم رو توی دود سیگار٫ دم گوشش بردم و خیلی یواش گفتم، مگه چندنفر رو کشته؟ داد زد، آی بچه دو تا چای بیار. نشستم سر جام. با ته خنده ای که میخواست کنترلش کنه گفت هیچکیرو، بنده خدا آزارش به مورچه هم نمیرسه. لبخند یخ زده ای روی صورتم نشست. گفتم پس چرا قاتل معروفیه؟ چایی رو از دست پسر گرفت و شروع کرد به قهقهه زدن. میز آرام آرام لرزید و صدای قروچ قروچ دندونای استکان نعلبکی روی میز هنوز تو گوشمه. روشرو به سمتم برگردوند و گفت خوب دقیقا واسه همین دیگه. که آزارش... که آزارش... .

از خنده ریسه می رفت و نمی تونست حرفش رو تموم کنه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 18:2  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

    آقا ابرام رو همه ابا صدا می زنن. آقا ابا کَنّاسه. یه روز که زنش واسه ابا نهار میبرد سر کارش، ابا بیلش رو یه گوشه ای پرت کرد و بیل ابا به تخته سنگ خورد و بیل، دینگ صدا زد و بعد از اینکه آقا ابا نهارش رو خورد به زنش گفت:

     - زن بیل من کجاست؟

     - وا ابا! مگه تو زنبیل داشتی؟

     - نه! میگم زن، بیل من رو ندیدی؟

     - ها بیل رو می گی؟

     - چشمم روشن زن، هابیل کودوم قرمس(بیب)یه؟

     -  عزیزم ابا جان میگم: آها بیل رو می گی؟

     - ها بیل رو می گم.

     - بیل دینگ صدا کرد مثله اینکه خورد به یه تخته سنگ.

     - آره ها بیل دینگ صدا زد.

     - ابا بیلزن کَنّاسه بدبخت، بیلدینگت کجات بود که صدات کنه؟

    - بیلدینگ چیه زن! خوبه حالا انگلیسیت در حد دسته بیله. اگه بیل گیتس بفهمه که این همه استعداد داریا !!! می گم که: بیل، دینگ صدا کرد.

     - اها ابا جونم فکر کردم می خوای بری تو کار بیلدینگ سازی.

     - نه بابا بیلزنی که این حرفارو نداره.

     - بیله زن کدوم مرتیکه ای دست توئه؟ الهی جیزجیگر بگیری.الهی عین ابابیل دهنت رو سنگ بگیرن. الهی...

     - زنبیل کدومه؟ اَََه ، زن، بیل کدومه؟ وقتی از بیلاروس رفتیم بیلبائو برات بهترین بیلدینگ و اتومبیلی که تو بیلبورد تبلیغشو دیدی می خرم. اصلا ولش کن دستت درد نکنه غذات خیلی خوشمزه بود. پاشو برو خونه زن تا ابا بیل زنی شو تموم کنه. پاشو.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 6:3  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 12:39  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

 

از وقتی که چشاش تار می بینه، علاقمند شده به موسیقی سنتی.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 22:35  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

افست - ۵۰در۷۰ - سفاش دهنده: بانک کشاورزی ۱۳۸۶

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 22:20  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

افست - ۵۰ در ۷۰

۱۳۸۲

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 22:18  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

ساعت، ۵ وارونه بود

خواب بودم که دیدمت.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 16:21  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

 

سی و نه دزد بغداد دربدر دنبالتن. دل اونارو هم دزدیدی!؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 16:14  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

یک روز صبح در زندان، همین که گره گور سامسا از خواب آشفته ای پرید، تصمیم گرفت که به همه چیز اعتراف کند!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 16:5  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 15:47  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 20:20  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 13:49  توسط علی باقری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

انتشلرات دنیای نو - افست - رقعی

پائولو کوئیلو - ترجمه: محمد مجلسی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 13:16  توسط علی باقری  |